خدا رو شکر می کنم چون وقتی من یه فرشته کوچولو بودم من رو توی خانواده ای فرستاد سراسر عشق و محبت . خانواده ای که همیشه همدیگرو دوست دارن و باهم خوش و خرمند.
خدا رو شکر می کنم که وقتی بزرگ شدم و وقتش رسیدم که یه خانواده جدید 2 نفره داشته باشم ، بازهم خانواده پر عشق و محبت و صفا و صمیمیتی شدیم .
خدا رو شکر میکنم که حالا داره یه فرشته کوچولو برامون می فرسته تا خانواده دو نفره من سه نفره بشه و خوشبختی ما تکمیل .
فرشته کوچولوی من بالهای ظریفش رو باز کرده تا 8 ماه دیگه ما رو خوشحال و سر حال کنه.
فرشته کوچولو دلمون می خواد ما هم به تو عشق و محبت بدیم. دوستت داریم .
[ تگ ها : فرشته ، خانواده ]
+ نوشته شده در ساعت ٩:٠٠ ق.ظ توسط farnoush malek
سلام .
یک سلام دوباره، به تشویق کسی که همه زندیگی من رو پر کرده .
و به تشویق دوست عزیزی که میخواد کمک کنه که قلمم دوباره حرکت کنه و دل خوشی هاش رو بنویسه .
دلم میخواد دوباره شروع کنم . یه شروع تازه تو این روزها که منتظر اتفاقات تازه هستم .
یه شروع با یه دل یه ذره غمگین ولی راضی .
یه شروع تازه با یه دل کوچیک که یه حاجت بزرگ داره.
یه شروع تازه از فرنوشی که دیگه فرنوش قدیمی نیست .
یه عالمه تغییر کرده . تغییراتی که هر کسی باید تو زندگی داشته باشه .
فرنوش بزرگ شده . آرزو هاش بزرگ شدن . اما دلش هنوز کوچیکه .
و حالا ...
دوباره سلام 
[ تگ ها : سلام ، اتفاقات تازه ، شروع دوباره ]
+ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱۳ ق.ظ توسط farnoush malek
خداوندا
از آن نوری که در ذهن توست
بگذار نور به اذهان همه مردم جاری شود
بگذار نور به روی زمین نزول کند
خداوندا
از نقطه عشقی که در قلب توست
بگذار عشق به قلب همه جاری شود
باشد که مسیح به زمین باز گردد
از آن مرکزی که اراده الهی به درک می رسد
بگذار هدف اراده های کوچک ما را رهبری کند
هدفی که خداوند آن را می داند و به آن کمک می کند
از آن مرکزی که که ما آن را انسانیت می دانیم
بگذار طرح عشق و نور کارگر افتد
و دری را که شیطان از آن وارد می شود قفل کن
بگذار نور و عشق و قدرت، طرح الهی را روی زمین به اجرا در آورد.
اسم کتاب فراموش شده
[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ۸:٤۸ ب.ظ توسط farnoush malek
این پست رو برای دوستم زینا مینویسم
زینای عزیزم که چهار سال از بهترین سالهای زندگیم رو با اون زیر یه سقف گذروندم و امروز صبح رفت امریکا
رفت که درس بخونه تا چند سال دیگه
دلم براش خیلی تنگ میشه
خیلی زیاد
برای اون همه خاطراتی که با هم داشتیم
چهار سال توی اراک ، دانشجو بودیم
با زینا درست روز اول اشنا شدم
وقتی برای ثبت نام رفته بودم
بعد شدیم همخونه و چهار سال با هم زندگی کردیم
جوونی کردیم
حال کردیم
یادش به خیر
چه روزهایی بود، هر دومون عشق پیاده روی و قدم زدن بودیم
روز اخر که وسایلمون رو جمع میکردیم که بیایم تهران و چقدر گریه کردیم
نه فقط ما دوتا . همه بچه ها
مهسای عزیزم که از دیروز به خاطر رفتن زینا گریه میکنه هم بود.
بقیه هم بودن
وای که چه روزایی داشتیم
هر دو با هم شکیلا میخوندیم و شجریان گوش میدادیم
هر دو مون عاشق موسیقی سنتی بودیم
برای همین میخوام شعر یکی از اهنگهای شکیلا رو اینجا بذارم که ...:
عزیز ساکت من همصدا کو؟
بگو شهر فرنگ قصه ها کو؟
مگه ما حوض فیروزه نساختیم؟
بگو پس ماهی پولک طلا کو؟
به یاد ار ای عزیز خوب خسته
قدیمی ای صمیمی ای شکسته
به یاد ار ای دلیل هر ترانه
که بیداری به خوابت پل نبسته
میخواستی شهری از مخمل بسازی
به قد بیحصاری بی نیازی
به رنگ ناب دریا رنگ ماهی
به لطف همصدایی هم نوازی
به رویا میزنم بیدارم از نو
دوباره میرسم تا اخر تو
بیا که خواب بیداری قشنگه
بیا هم قد رویا های ما شو
تماشا داره رویاهای بیدار
تماشا داره رنگ سبز ایثار
چه عطری داره یاس پشت دیوار
چه رنگی داره خوشبختی به یاد ار
به یاد ار ای عزیز خوب خسته
قدیمی ای صمیمی ای شکسته
به یاد ار ای دلیل هر ترانه
که بیداری به خوابت پل نبسته
زینای عزیزم امیدوارم هر جایی که هستی موفق باشی
[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ۸:٥۳ ب.ظ توسط farnoush malek
کودکان زیبایند . صداقت و پاکی شان زیبا تر .
حرفهای دلهای کوچکشان ، ارزوها ی گذرا و بزرگشان ، بیان کودکانه شان ، همه و همه زیبایند.
ارزوهای بچه ها و حرفهایشان همیشه برایمان دلنشین و زیباست . حرفهایی که قشنگ ترین حرف ها ، زیباترین بیان ها و پر معنا ترین معنا هاست.
به همین دلیل امروز میخوام چند ارزو از ارزوهای کودکان رو براتون از کتاب ارزوهای بزرگ کودکان(نگار حقانی ذبیحی ) رو براتون بیارم:
سارا (کلاس دوم)
بهترین ارزوی من اینه که وقتی خواهرم به دنیا اومد اسمش رو سفید برفی بذاریم تا جادوگر بدجنس به او سیب سمی بدهد.
مریم(کلاس چهارم)
من میخواهم دکتر مغز بشوم و شوهرم معلم دبستان باشد . اسمش علیرضا باشد و یک دختر اسمش سارا باشد و پسر اسمش سامان باشد. خودمم که مریمم و یک بچه کوچک داشته باشم و یک روز با خانوادم به پارک برویم که خوش بگذرد.
با سپاس گذاری از شما
مجید(10ساله)
من مجید هستم . ارزو دارم هرچه زودتر بزرگ شوم تا سربازی بروم و بعد گواهی نامه بگیرم و ماشین بخرم و کم کم یک خانه بخرم و یک مغازه باز کنم و بعد از چند روزی که کارم رونق پیدا کرد پدر و مادرم برای من به خواستگاری بروند تا پیروز شوم و بعد دوتا بچه ی با ادب داشته باشم و بچه هایم با شخصیت و با علم باشند و در تیم پیروزی باشند.
شبنم (کلاس سوم)
من ارزو دارم که مادرم بچه دار بشود . و خاله ی من ازدواج کند . و بچه دار بشود.
خاله من وقتی ازدواج کرد شوهر خوبی گیرش بیاید. و تا وقتی که میخواست عروسی کند مادربزرگ من یعنی عزیز جونم انشاالله زبونم لال زبونم لال نمی رد و زنده باشد.
و مادر من هم تا وقتی خاله جونم ازدواج کرد بچه دار شود.
تمام
(بی نام)
من از خدا میخواهم که لتفن یک اقل درست حسابی به من بدهد تا من در حل کردن ریاضی گیر نکنم .
مرسی
لادن
رج لب میخام.
اردلان _4
من ارزو دارم که خدا همه ی مردگان را به راه راست هدایت کند و همه زندگان همیشه زنده بماند.
ملیحه (کلاس سوم)
من می خوام جام را از این جا اوز کنم و برم پیش لیلا دوستم و سر میز بنشینم
(خوب این هم چند تا از ارزوهای بزرگ کودکان . امیدوارم خوشتون اومده باشه. من به همون شیوه ای که در کتاب امده بود براتون نوشتم . امیدوارم تونسته باشم نوع نوشتار بچه ها رو هم بهتون نشون داده باشم)
موفق باشید
[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ٢:۱٥ ب.ظ توسط farnoush malek

سلام
امروز تولد داداش سیاوش منه

تولدش رو یه بار دیگه از همین جا تبریک میگم
تولدت مبارک داداش گلم

تولد تولد تولدت مبارک
هووووووراااااااااااااااااااااااااااااااااا

[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ۱:٢۳ ب.ظ توسط farnoush malek
ازچه میگوید دلم با من که باخود نیستم
ازچه میگوید دلم بامن که بی خودزیستم
گاه شور عشق را با خود به هر جا برده ام
گاه سیل اشک را از خود به یغما برده ام
اسمان را من بدون ماه زیبا دیده ام
در پناه سایه ای خورشید را کم دیده ام
ان همه شور و نشاط هستی و بود و نبود
با همه زیباییش اینجا ولی کم دیده ام
در کنار عشق او اکنون غمی گم کرده ام
پیش سیل اشک او اینک شبی گم کرده ام
من تمام کینه ام حالا نمیدانم چه شد
بغض و کین را در میان سینه ام گم کرده ام
فرنوش
[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ۸:٢٦ ب.ظ توسط farnoush malek

سلام دوستان
سال نو داره میرسه
امسال سال خوکه ...

من و خانوم گل هم با دوازده سال فاصله تو سال خوک دنیا امدیم
اینم خوک امسال ما که ساخته دست من وداداش سیاوش هست و قراره سر سفره هفت سین بشینه

امیدوارم سال 85 برای همگی سال خوبی بوده باشه
و سال 86 هم یه سال پر بار و پر از روزهای و لحظه های قشنگ وشاد برای همگی باشه
عید همگی شما مبارک و ممنون که تو سال 85 من رو تنها نگذاشتید
امیدوارم تو این سال جدید همگی به ارزوهای قشنگتون برسید
نوروزتان پیروز

[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ۱:٥۱ ب.ظ توسط farnoush malek

من و دوستم مرد نابینایی را دیدیم که در سایه معبد تنها نشسته است.
دوستم به من گفت :
" این دانا ترین مردی است از قبیله ما"
دوستم را رهاکردم و نزدیک ان مرد نابینا شدم و به او سلام کردم.
و در کنارش نشستم و سرگرم گفتگو شدیم .
اندکی گذشت.و سپس از او پرسیدم:
" اقا ! از کی نابینا شدی؟"
پاسخم داد و گفت :
" فرزندم ! از هنگامی که زاده شدم!"
گفتم :
" چه دانشی را دنبال میکنی؟"
پاسخ دادوگفت:
" من یک ستاره شناس هستم!"
انگاه دستهایش را بر سینه خود نهاد و بر سخن خود افزود و گفت :
" من این خورشیدها و این ماهها و این ستارگان را رصد میکنم ."
دیوانه و خدایان زمینی( جبران خلیل جبران)
[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ٩:٠٥ ب.ظ توسط farnoush malek

چندین و چند سال پیش ، شاید خیلی پیش از این،ِ یه روز حوالی ظهر سر و صدای زیادی رو توی خونه ارومم شنیدم.
همهمه غریبی بودکه با صدای ناله ای رهبری میشد.
دنبال صدا گشتم تا ببینم از کجاست.
یه دفعه در انتهای خونه کوچکم چشمم به دری خورد که تا اون موقع ندیده بودمش . کنجکاو شدم که ببینم این در به کجا باز میشه. عجیب بود. رفتم سمت در . اول یک کم ترسیدم . سر وصدایی که پشتش بود من رو به وحشت انداخته بود.
اما خوب از یک طرف کنجکاوی و از طرف دیگه صدای ناله ای که می امد باعث شد که ناخوداگاه در رو باز کنم .
میخواستم ببینم چه خبره.
پشت در یه عالمه پله بود که گاهی بالا میرفتن و کاهی پایین.. به محض اینکه پا روی اولین پله گذاشتم در پشت سرم بسته شدهمه جا تاریک شد و صدای ناله هم قطع شد.اما هنوز همه جا پر از هیاهو بود.
ترسیدم . برگشتم سمت در اماتوی تاریکی هر چی گشتم هیچ دری رو پیدا نکردم.
شروع کردم به طی کردن پله ها . به امید اینکه شاید به نوری برسم . هر چی جلوتر می رفتم صدا ها بیشتر میشد. و همه جا تاریکتر . اطرافم پر از صدا بود. به خودم گفتم شاید بازهم باید برم تا یه نوری ببینم .اما خبری نبود. رفتم رفتم رفتم...
اماباز هم هیچ نوری نبود.
یه دفعه به خودم گفتم بذار برگردم . شاید بتونم دوباره اون در رو پیدا کنم و برم توی خونه ام.
برگشتم اما هر چی با پاهام زمین رو جستجو کردم اثری از پله هایی که طی کرده بودم نبود.
زمین صاف صاف بود. گیج شده بودم. پس پله ها چی شدن؟
از زمین صاف بیشتر ترسیدم . دیگه چاره ای جز رفتن نداشتم . بازهم پله ها رو ادامه دادم. یه چیزی درونم بود که میگفت اخ این پله ها دوباره در خودم رو پیدا میکنم . دوباره نور و ارامش خونه خودم .
بازهم رفتم . مدتها گذشت و من همچنان می رفتم. گاهی خسته میشدم و مینشستم . بعد دوباره بلند میشدم و راه میافتادم. یه بار وقتی نشستم و پاهام رو دراز کردم تا کمی خستگی در کنم ، حس کردم که یکی از پاهام روی پله هاست و پای دیگه توی هوا اویزونه . فهمیدم پله ها باریکتر شدن. جلوتر که رفتم گاهی پله ها اونقدر باریک میشدن که نزدیک بود سقوط کنم و گاهی عریض میشدن.
میان همهمه های اطرافم چیزهای جالبی میشنیدم که توی خونه کوچکم هیچ وقت نشنیده بودم.
کم کم متوجه شدم هر چی جلوتر میرم بدنم قویتر میشه.
توی این رفتنها گاهی شاد میشدم و گاهی غمگین.
گوشم دیگه به هیاهوی اطرافم عادت کرده بود. اصلا خودم جزئی از این هیاهو شده بودم.
اما دلم برای ارامش خونه کوچکم لک زده بود. یکی دوبار دیگه هم خواستم برگردم . اما بازهم پله ای پشت سرم نبود. حتی چند بار خواستم جلوتر نرم که بازهم پله ها گم نشن. اما ایستادن ترسناک تر بود.
چاره جز رفتن نبود.
الان سالهاست که دارم میرم .همچنان پله ها رو بالا و پایین میرم. می رم به امید اینکه دوباره دری رو پیدا کنم که پشتش نور باشه و ارامش .
اماهنوز نرسیده ام .حتی نوری هم نیست. با این حال توی قلبم مطمئنم که اخر این پله ها اون در رو میبینم.
فرنوش
[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ٢:٢٢ ب.ظ توسط farnoush malek
مادربزرگ و يکی ازنتيجه هاش(۱۳۸۰)
تمام خاطرات کودکی و بازیها و شیطنتهای ما در انتهای کوچه ای بن بست و در خانه گرم و دلپذیر موجودی عزیز خلاصه شده بود که یکسال پیش در همین روزها ما را تنهای تنها گذاشت.
مادر بزرگ رفت تا زمان بزرگ شدن ما برسد.
مادر بزرگ رفت تا کودکی ما پایان بگیرد.
مادر بزرگ رفت و دنیایی صفا و صمیمیت را همراه خود برد. دنیای صمیمیت.
رفت تا دلمان برای حضورش تنگ شود. برای شعر خواندن هایش . برای نگاههایش و برای دستان لرزان و پشت خمیده اش.
برای داستان های کودکی مان و برای مرحمت زیاد گفتن هایش.
رفت تا در تمام این یکسال گوش بزنگ راننده ای باشیم که امدنش را خبر بدهد.
رفت تا دلتنگ شویم و حسرت بخوریم برای تمام زمانهایی که در کنارمان بود و با تمام دیدن ها و ندیدن هایش ، تمام شنیدن ها و نشنیدن هایش ، از وجودمان شاد میشد و همراه ما میخندید.
این روزها فقط همین خاطرات و دلتنگی ها مانده و یک فاتحه
یادش گرامی
وروحش شاد
کودکی مادربزرگ
عروسی مادر بزرگ(تقريبا ۱۳۱۵)
مادربزرگ و پدربزرگ و فرزندان
[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ۱:٤٤ ب.ظ توسط farnoush malek
سلام
چند وقت پیش یکی از دوستان گل وبلاگ نویس ما(سعید خانsaeed13591271980.blogfa.com ) من رو دعوت کرد به بازی یلدا.
منم امروز بعد این چند وقت فرصت پیدا کردم که هم بلاگم رو به روز کنم و هم تو این بازی شرکت کنم.
حالا شروع می کنم
شماهم اگه نظر خاصی در باره من دارید خوب بگید
اولا: من ته تغاریم . یعنی ته ته تغارم . رو همین حساب هم همچین یه نمه بگی نگی لوسم .
یه جزئی هم شرم( یه کم مثل پسرهام) . اگه از فریال بپرسین میگه یاغی ام و بداخلاق.
البته این دومی بعضی وقتها. به خصوص وقتی خسته ام.
یه کمی هم چاپلوسم . یعنی در واقع بلدم چه طوری احساسم رو شاید کمی با اغراق بیان کنم .
خوب اینکه بد نیست ، هست؟ عوضش همین خصوصیت باعث میشه هر چی بخوام به دست بیارم
دوما:هیچوقت بد کسی رو نمی خوام . بدبین هم نیستم . البته نمی گم که همیشه هم خوش بینم ها.
زبونم هم به قول مامان یه کمی نیش داره. البته بعضی وقتها.
وقتهایی که کسی پا رودمم بذاره.
حق خودمم می تونم بگیرم اگه لازم باشه.
سوما:یه کمی شلخته ام . اهل تمیزی زیادی نیستم. معتقدم کمی میکروب برای بدن لازمه.
مثل بعضی ها یه سره در حال شستشوی تمام زندگی نیستم.
توی سفر هم 500 تا ملحفه و روبالشی و این جور چیزها نمی برم. راحت و سبک بار می رم و میام.
از سیاوش بپرسین میگه خوش سفرم.
خوب این به قول مامان شلخته گری هاهم به خاطر سنه و هم نتیجه چهار سال زندگی توی خونه دانشجویی.
چه میشه کرد دیگه؟!
چهارما:حسابی اهل بگو و بخند و مسخره بازی و.تفریحاتم . با دوستامم حسابی حال می کنم .
خداییش هم اگه از دستم بر بیاد چیزی برا کسی کم نمیذارم.
اما در عین حال برو بچس میگن خیلی مغرورم.
به خصوص در برابر جنس مخالف
ضمنا به ندرت هم گریه می کنم.
شاید چون بابااز وقتی بچه بودم همیشه میگفت و می گه که فرنوش قویه . من برای همین خیلی دوستش دارم.
مامان هم متعقده که گریه کردن مال ادمای ضعیفه.
خوب پس ادم قوی که گریه نمیکنه.
و اما پنجما: حالا میخوام یه کلیاتی از خودم بگم .
من فرنوش . 23 سالمه. روز کریسمس به دنیا اومدم.
شاید به خاطر همینم هم عاشق سرما و مسیح هستم.(مسلمانم ها).
بچه های اشنا به این بلاگ میدونن که فریال جوووووووووووووونم خواهرمه و سیاوش گللللللللم داداشمه.
یه داداش جون دیگه هم دارم که از همه ما بزرگتره و اصلا اهل وبلاگ واین حرفهانیست.
خاله مهناز جوووووووون جوووووووونم هم که گاهی به بلاگ ما سه تا سر میزنن و وبلاگ ما رو نورانی مکنن خاله کوچیکمونه که من خیلی بهشون شبیه هستم .
این رو خیلی ها میگن . ماهم خیلی مخلص خالمونیم.
سبزه هستم . قدتقریبا بلندی هم دارم. شاید هم متوسط.نه چاقم ونه لاغر.
خیلی هم حرف میزنم خیلی خیلی تند تند.( به قول بعضی ها گوش ادم جا میمونه).
پارسال مدرکم رو از دانشگاه ازاد اراک گرفتم.
عاشق موسیقی سنتی ام ( عشق شجریان و کارگشا و شکیلا دارم) اما همه چی رو گوش میدم.
یه زمانی هم دف میزدم.
فقط هم حال میکنم که باصدای بلند موسیقی گوش بدم.
ضمنا عشق گوشی ام . یعنی بزرگترین سرگرمی من ور رفتن با گوش موبایل این و اونه.
پای کامپیوتر هم زیاد میشینم.
اما کلا با وسایل الکترونیکی خیلی بد رفتار میکنم.
اخریشم اینکه عاشق ورزشهای رزمی ام.
والسلام
خوب اینم خصوصیات من که خودم می شناختم.
این هم 5 تا دوست که من دعوت میکنم:
شیمای عزیزم: www.shainaz.blogfa.com
داداش ساسان گل: www.holm.blogfa.com
امیر عزیز: www.loloknat.blogfa.com
مریم گلللللللللللی: www.chormangzzzzzzzz.blogfa.com
بهاره جونم: www.rap-3000.blogfa.com
قربان شما
فرنوش
[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ٢:٢٢ ب.ظ توسط farnoush malek
سلام
این هم عکس کوچولویی های دختر فریال
نی نی دوست داشتنی من

[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ٩:٢٤ ب.ظ توسط farnoush malek

سلام
دیشب برف خوشگلی امد
وقتی برف میاد یاد اراک می افتم و شیطنت های من و بچه ها
روزهایی که امتحان به خاطر برف کنسل میشد و من وهمخونه و ها و دوستها همگی میریختیم توی کوچه و بازی میکردیم
انقدر همدیگر رو توی برف میزدیم وسر و صدا میکردیم که همه همسایه ها میریختن بیرون
یادش به خیر ادم برفی درست میکردیم
من که همیشه یه ادم برفی کوچولو تو دستم داشتم و همیشه هم میگفتم این پسر منه
چه صفایی داشت و چقدر خوش میگذشت
با بچه ها یه بار زیر برف رفتیم به قدم زدن و وسط راه هوس بستنی کردیم
رفتیم بستنی قیفی خریدیم و زیر اون برف با یه لذتی بستنی خوردیم
هرکی از کنار ما رد میشد یه جوری نگامون می کرد انگار داده سه تا ادم دیوونه رو نگاه میکنه
پلیس هم بهمون مشکوک شده بود
تا اخر خیابون رفتیم وبستنی هامون تمام شد
وقتی دوباره همون راه رو برگشتیم دیدیم همه اونایی که به ما مثل دیوونه ها نگاه می کردن هر کدوم یه بستنی دستشونه و دارن می خورن و کیف میکنن
یه بار هم تو برف رفتیم کوه
تا بالای زانوتو برف بودیم ولی از رو نمیرفتیم
چقدر بهمون خوش گذشت
وقتی برگشتیم خونه حتی نمیتونستیم کفشهامون رو در بیاریم
بیچاره یکی از بچه ها که با ما نیامده بود دونه دونه کفشهامون رو از پامون در اورد و ما رو برد کنار شوفاژ
یاد پارک امیر کبیر توی اراک هم به خیر
چقدر اونجا جمع شدیم و برف بازی کردیم
جشن برف هم خیلی مزه داد
همه مردم اراک امده بودن
چه ادم برفی ها و خونه برفیهای خوشگلی درست کردن این بچه های اراک
یاد زمین خوردنهامون هم به خیر
یه بارهم پارو برداشتم و تا سر کوچه ای که یه سری از بچه زندگی میکردن رفتم و داد میزدم : برف پارو میکنیم

اون روزها دیگه بر نمیگردن . اما یادشون همیشه و همه جا با همه ماها باقی میمونه
میدونم که این نوشته رو یکی دوتا از دوستای همخونه و غیر همخونه من در اراک می خونن
میدونم که اونها هم مثل من یه اهی می کشن و میگن یادش به خیر
واقعا هم یادش به خیر

[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ۱:۱٠ ب.ظ توسط farnoush malek
سلام کریسمس مبارک
میلاد مسیح هم مبارک
اقا امروز تولد منم مبارک
البته سعید خان لطف کرده بودند و من رو در بلاگ خودشون شرمنده کرده بودن
http://saeed13591271980.blogfa.com/
ازشون خیلی متشکرم و از تمام دوستان عزیزی که لطف کرده بودن و تبریک گفته بودن
بفرمایید کیک

:

[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٤ ب.ظ توسط farnoush malek
سلام دوستان
يلدای همتون مبارک
بازم يه شعر ديگه از ديوان ابوالعينک ميذارم

[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ٢:٢٩ ب.ظ توسط farnoush malek
اقا این بلاگ هم خیلی توپه
من که باهاش حال میکنم
بهش یه سری بزنید
http://www.harfe-dele-ashegh.blogfa.com/
[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ٢:٤۸ ب.ظ توسط farnoush malek
ین هم چند شعر از دیوان ابوالعینک:
قبل از ازدواج و بعد از ان
مرد اگر پای نگار خوشگلش
در رهی لغزید میلرزد دلش
لیک می گوید به اوازی حزین
اه قربانت !نیفتی بر زمین
لیک چون با ان پری کرد ازدواج
نیست دیگر اهل عشق و احتیاج
گرزنش افتاد گوید با تشر :
پیش پایت را ببین ! کوری مگر
دردسر تازه
دوستی میگفت: شوهر کرد ورفت
هفته ی پیشین زپیشم دخترم
شاد گشتم کاندرین افلاس و فقر
نان خوری را باز کردم از سرم
لیک واویلا که دیدم روز بعد
امده مادر زنم اندر برم
زوجه ام گفتا که چون دیروز رفت
از بر من دختر گل پیکرم
تا نماند تخت خوابش بی ثمر
گفتم اید در بر من مادرم
فقط ماشین نویسی
یکی ماشین نویس خویش را راند
که گیرد جای ان زن یار دیگر
یکی گفتا : چرا کردیش بیرون ؟
که به از او نیابی بار دیگر
بگفت اخر به جز ماشین نویسی
نمی امد زخانم کار دیگر
امیدوارم از این اشعار ابوالقاسم حالت لذت ببرید
[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ٩:٥۱ ب.ظ توسط farnoush malek

داستانت را برایم بگو
داستانی که صادقانه از زندگی سر چشمه میگیرد
داستانی که صاف به قلب من و دیده تو مربوط است
اری ! از خودم بگو
شاید خودم را بشناسم
اخر میدانی ،اینک به خودم و به باور کردن خویش محتاجم.
نگاه کن!
نگاهم از نگاهت لبریز شده
ببین!
فکرم در هوای تو پرسه میزند.
وتازه...
اینجا هوا هم سرد است.
اما قلب من از گرمای عشق تو سوخته است.
اری سوخته است.
زیرا دیگر چیزی از ان باقی نیست.جز اندکی حرارت از زیر خاکستر
اخر میدانی !!!
عشق تو بد اتشی بود
دیر روشن شد و یکباره سوزاند
اصلا فرصت گرم شدن به قلب بیچاره من نداد .
امانمیدانم گرمای خاکسترش چرا سینه ام را هنوز می سوزاند.
به هر حال میگویند خاکستر برای پاک شدن رنگ از بدن مفید است
خاکستر عشق هم شاید رنگهای ما را پاک کرد.
تا یک رنگ شویم و ناب و قیمتی
خدا را چه دیدی ...
فرنوش
[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٧ ب.ظ توسط farnoush malek
من این رو تازه خوندم وچون به نظرم جالب بود برای شما هم میگذارم:
به نام او که موسيقي کيهاني را عاشقانه مي نوازد
عشق از زبان بچه هاي 4 تا 8 ساله
گروه متخصص و محققي در يک تحقيق سوالي را از گروهي کودک خردسال پرسيده بودند که پاسخهايي که بچه ها دادند عميق ترو متفکرانه تر از تصورات بود
سوال اين بود
معني عشق چيست؟
نظر شما راجع به جوابهاي بچه ها چيست؟
وقتي کسي شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقيه مي گه . وقتي اون شما رو صدا مي کنه احساس مي کني که اسمت از جاي مطمئني به زبون آورده شده. بيلي - 4 ساله
مادر بزرگ من از وقتي آرتروز گرفته نمي تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم هميشه اين کار رو براش مي کنه حتي حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، اين عشقه. زبکا - 8 ساله
عشق موقعيکه دختره عطر مي زنه و پسره هم ادکلون، و دو تايي مي رن بيرون تا همديگر رو بو کنن. کارل -5 ساله
عشق وقتيه که شما براي غذا خوردن مي رين بيرون و بيشتر سيب زميني سرخ شده خودتون رو مي دهيد به دوستتون بدون اينکه از اون انتظار داشته باشيد که کمي از غذاي خودشو بده به شما. کريستي - 6 ساله
عشق يعني وقتي که مامان من براي بابام قهوه درست مي کنه و قبل از اينکه بدش به بابا امتحانش مي کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دني - 7 ساله
عشق اون چيزيه که لبخند رو وقتي که خسته اي به لبت مياره . تري - 4 ساله
عشق وقتيه که شما همش همديگه رو مي بوسيد بعد وقتي از بوسيدن خسته شديد هنوز دوست داريد با هم باشيد پس بيشتر با هم حرف مي زنيد. مامان و باباي من دقيقا اينجورين. اميلي - 8 ساله
عشق همون باز کردن کادوهاي کريسمسه به شرطي که يه لحظه دست نگه داري و فقط با دقت گوش کني. بابي - 7 ساله
اگه مي خواهي دوست داشتن رو بهتر ياد بگيري ، بايد از دوستي که بيشتر از همه ازش متنفري شروع کني. نيکا 7 - ساله
عشق اون موقعس که تو به پسره مي گي که از تي شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز مي پوشتش. نوئل - 7 ساله
عشق مثل يه پيرزن کوچولو و يه پيرمرد کوچولو مي مونه که هنوز با هم دوست هستن حتي بعد از اينکه همديگر رو خيلي خوب مي شناسن. تامي - 6 ساله
موقع تکنوازي پيانو ، من تنهايي روي سن بودم و خيلي هم ترسيده بودم . به تمام مردمي که منو نگاه مي کردن نگاه کردم و بابام رو ديدم که وول مي خوره و لبخند مي زد اون تنها کسي بود که اين کار رو مي کرد. من ديگه نترسيدم. کيندي 8 - ساله
مامانم منو بيشتر از هر کس ديگه اي دوست داره چون هيچ کس ديگه اي شبها منو نمي بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله
عشق اون موقعي هست که مامان بهترين تيکه مرغ رو ميده به بابا. الين - 5 ساله
عشق زمانيه که مامان، بابا رو خندان مي بينه و بهش ميگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تيپ تره. کريس - 7 ساله
عشق وقتيه که سگت مي پره بقلت و صورتت رو ليس مي زنه حتي اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشي. مري آن- 4 ساله
مي دونم که خواهر بزرگترم منو خيلي دوست داره بخاطر اينکه تمام لباسهاي قديمي خودشو مي ده به من و خودش مجبور مي شه بره بيرون تا لباسهاي جديد بگيره. لورن - 4 ساله
وقتي شما کسي رو دوست داريد موقع حرکت از مژه هاتون ستاره هاي کوچولويي خارج مي شن. کارل - 7 ساله
دوست داشتن اون وقتي هست که مامان صداي بابا رو موقع دستشويي مي شنود ولي بنظرش چندش آور نميآد. مارک - 6 ساله
و بالاخره آخريش ؛ تو رقابتي که هدفش پيدا کردن مسئول ترين بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله اي برنده مي شه. همسايه ديوار به ديوار اين آقا پسر يک مرد مسن يود. اين آقا به تازگي همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتي پيرمرد رو تنها در حال گريه کردن ديده بوده به حياط خانه پيرمرد وارد مي شه و مي پره بقلش و همونجا مي مونه، وقتي مادرش ازش مي پرسه که پي کار کردي؟ ميگه که هيچي من فقط کمکش کردم تا راحت تر گريه کنه
[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ۸:۳۱ ب.ظ توسط farnoush malek





