زندگی جدید
این بلاگ رومن خیلی وقت پیش راه انداختم . و حالا بعد از دوسال که ازدواج کردم و خود این بلاگ هم باعث ازدواجم بوده می خوام از یه فرشته کوچولو توش بنویسم که داره درونم رشد میکنه
زندگی جدید
خانه | آرشيو | ايميل

farnoush malek

درباره :
پروفایل مدیر :farnoush malek

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
فرشته کوچولو

خدا رو شکر می کنم چون وقتی من یه فرشته کوچولو بودم من رو توی خانواده ای فرستاد سراسر عشق و محبت . خانواده ای که همیشه همدیگرو دوست دارن و باهم خوش و خرمند.

خدا رو شکر می کنم که وقتی بزرگ شدم و وقتش رسیدم که یه خانواده جدید 2 نفره داشته باشم ، بازهم خانواده پر عشق و محبت و صفا و صمیمیتی شدیم .

خدا رو شکر میکنم که حالا داره یه فرشته کوچولو برامون می فرسته تا خانواده دو نفره من سه نفره بشه و خوشبختی ما تکمیل .

فرشته کوچولوی من بالهای ظریفش رو باز کرده تا 8 ماه دیگه ما رو خوشحال و سر حال کنه.

فرشته کوچولو دلمون می خواد ما هم به تو عشق و محبت بدیم. دوستت داریم .


[ تگ ها : فرشته ، خانواده ]
+
آغازی دوباره

سلام .

یک سلام دوباره، به تشویق کسی که همه زندیگی من رو پر کرده .

و به تشویق دوست عزیزی که میخواد کمک کنه که قلمم دوباره حرکت کنه و  دل خوشی هاش رو بنویسه .

دلم میخواد دوباره شروع کنم . یه شروع تازه تو این روزها که منتظر اتفاقات تازه هستم .

یه شروع با یه دل یه ذره غمگین ولی راضی .

یه شروع تازه با یه دل کوچیک که یه حاجت بزرگ داره.

یه شروع تازه از فرنوشی که دیگه فرنوش قدیمی نیست .

یه عالمه تغییر کرده . تغییراتی که هر کسی باید تو زندگی داشته باشه .

فرنوش بزرگ شده . آرزو هاش بزرگ شدن . اما دلش هنوز کوچیکه .

و حالا ...

دوباره سلام قلب

 


[ تگ ها : سلام ، اتفاقات تازه ، شروع دوباره ]
+
دعای کبير

خداوندا

از آن نوری که در ذهن توست

بگذار نور به اذهان همه مردم جاری شود

بگذار نور به روی زمین نزول کند

خداوندا

از نقطه عشقی که در قلب توست

بگذار عشق به قلب همه جاری شود

باشد که مسیح به زمین باز گردد

از آن مرکزی که اراده الهی به درک می رسد

بگذار هدف اراده های کوچک ما را رهبری کند

هدفی که خداوند آن را می داند و به آن کمک می کند

از آن مرکزی که که ما آن را انسانیت می دانیم

بگذار طرح عشق و نور کارگر افتد

و دری را که شیطان از آن وارد می شود قفل کن

بگذار نور و عشق و قدرت، طرح الهی را روی زمین به اجرا در آورد.

اسم کتاب فراموش شده


[ تگ ها : ]
+
زينای عزيز من

این پست رو برای دوستم زینا مینویسم

زینای عزیزم که چهار سال از بهترین سالهای زندگیم رو با اون زیر یه سقف گذروندم و امروز صبح رفت امریکا

رفت که درس بخونه تا چند سال دیگه

دلم براش خیلی تنگ میشه

خیلی زیاد

برای اون همه خاطراتی که با هم داشتیم

چهار سال توی اراک ، دانشجو بودیم

با زینا درست روز اول اشنا شدم

وقتی برای ثبت نام رفته بودم

بعد شدیم همخونه و چهار سال با هم زندگی کردیم

جوونی کردیم

حال کردیم

یادش به خیر

چه روزهایی بود، هر دومون عشق پیاده روی و قدم زدن بودیم

روز اخر که وسایلمون رو جمع میکردیم که بیایم تهران و چقدر گریه کردیم

نه فقط ما دوتا . همه بچه ها

مهسای عزیزم که از دیروز به خاطر رفتن زینا گریه میکنه هم بود.

بقیه هم بودن

وای که چه روزایی داشتیم

هر دو با هم شکیلا میخوندیم و شجریان گوش میدادیم

هر دو مون عاشق موسیقی سنتی بودیم

برای همین میخوام شعر یکی از اهنگهای شکیلا رو اینجا بذارم که ...:

عزیز ساکت من همصدا کو؟

بگو شهر فرنگ قصه ها کو؟

مگه ما حوض فیروزه نساختیم؟

بگو پس ماهی پولک طلا کو؟

به یاد ار ای عزیز خوب خسته

قدیمی ای صمیمی ای شکسته

به یاد ار ای دلیل هر ترانه

که بیداری به خوابت پل نبسته

میخواستی شهری از مخمل بسازی

به قد بیحصاری بی نیازی

به رنگ ناب دریا رنگ ماهی

به لطف همصدایی هم نوازی

به رویا میزنم بیدارم از نو

دوباره میرسم تا اخر تو

بیا که خواب بیداری قشنگه

بیا هم قد رویا های ما شو

تماشا داره رویاهای بیدار

تماشا داره رنگ سبز ایثار

چه عطری داره یاس پشت دیوار

چه رنگی داره خوشبختی به یاد ار

به یاد ار ای عزیز خوب خسته

قدیمی ای صمیمی ای شکسته

به یاد ار ای دلیل هر ترانه

که بیداری به خوابت پل نبسته

زینای عزیزم امیدوارم هر جایی که هستی موفق باشی


[ تگ ها : ]
+

ارزوهای بزرگ کودکان

کودکان زیبایند . صداقت و پاکی شان زیبا تر .

حرفهای دلهای کوچکشان ، ارزوها ی گذرا و بزرگشان ، بیان کودکانه شان ، همه و همه زیبایند.

ارزوهای بچه ها و حرفهایشان همیشه برایمان دلنشین و زیباست . حرفهایی که قشنگ ترین حرف ها ، زیباترین بیان ها و پر معنا ترین معنا هاست.

به همین دلیل امروز میخوام چند ارزو از ارزوهای کودکان رو براتون از کتاب ارزوهای بزرگ کودکان(نگار حقانی ذبیحی ) رو براتون بیارم:

سارا (کلاس دوم)

بهترین ارزوی من اینه که وقتی خواهرم به دنیا اومد اسمش رو سفید برفی بذاریم تا جادوگر بدجنس به او سیب سمی بدهد.

مریم(کلاس چهارم)

من میخواهم دکتر مغز بشوم و شوهرم معلم دبستان باشد . اسمش علیرضا باشد و یک دختر اسمش سارا باشد و پسر اسمش سامان باشد. خودمم که مریمم و یک بچه کوچک داشته باشم و یک روز با خانوادم به پارک برویم که خوش بگذرد.

با سپاس گذاری از شما

مجید(10ساله)

من مجید هستم . ارزو دارم هرچه زودتر بزرگ شوم تا سربازی بروم و بعد گواهی نامه بگیرم و ماشین بخرم و کم کم یک خانه بخرم و یک مغازه باز کنم و بعد از چند روزی که کارم رونق پیدا کرد پدر و مادرم برای من به خواستگاری بروند تا پیروز شوم و بعد دوتا بچه ی با ادب داشته باشم و بچه هایم با شخصیت و با علم باشند و در تیم پیروزی باشند.

شبنم (کلاس سوم)

من ارزو دارم که مادرم بچه دار بشود . و خاله ی من ازدواج کند . و بچه دار بشود.

خاله من وقتی ازدواج کرد شوهر خوبی گیرش بیاید. و تا وقتی که میخواست عروسی کند مادربزرگ من یعنی عزیز جونم انشاالله زبونم لال زبونم لال نمی رد و زنده باشد.

و مادر من هم تا وقتی خاله جونم ازدواج کرد بچه دار شود.

تمام

(بی نام)

من از خدا میخواهم که لتفن یک اقل درست حسابی به من بدهد تا من در حل کردن ریاضی گیر نکنم .

مرسی

لادن

رج لب میخام.

اردلان _4

من ارزو دارم که خدا همه ی مردگان را به راه راست هدایت کند و همه زندگان همیشه زنده بماند.

ملیحه (کلاس سوم)

من می خوام جام را از این جا اوز کنم و برم پیش لیلا دوستم و سر میز بنشینم

(خوب این هم چند تا از ارزوهای بزرگ کودکان . امیدوارم خوشتون اومده باشه. من به همون شیوه ای که در کتاب امده بود براتون نوشتم . امیدوارم تونسته باشم نوع نوشتار بچه ها رو هم بهتون نشون داده باشم)

موفق باشید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


[ تگ ها : ]
+
تولد داداش سياوش(نامه بر باد)

سلام

امروز تولد داداش سیاوش منه

تولدش رو یه بار دیگه از همین جا تبریک میگم

تولدت مبارک داداش گلم

تولد تولد تولدت مبارک

هووووووراااااااااااااااااااااااااااااااااا


[ تگ ها : ]
+
مطرب ؛ این عشق عجب شورونوايی دارد

ازچه میگوید دلم با من که باخود نیستم

ازچه میگوید دلم بامن که بی خودزیستم

گاه شور عشق را با خود به هر جا برده ام

گاه سیل اشک را از خود به یغما برده ام

اسمان را من بدون ماه زیبا دیده ام

در پناه سایه ای خورشید را کم دیده ام

ان همه شور و نشاط هستی و بود و نبود

با همه زیباییش اینجا ولی کم دیده ام

در کنار عشق او اکنون غمی گم کرده ام

پیش سیل اشک او اینک شبی گم کرده ام

من تمام کینه ام حالا نمیدانم چه شد

بغض و کین را در میان سینه ام گم کرده ام

فرنوش

 

 


[ تگ ها : ]
+
عيد شما مبارک

 

سلام دوستان

سال نو داره میرسه

امسال سال خوکه ...

 

 

 من و خانوم گل هم با دوازده سال فاصله تو سال خوک دنیا امدیم

اینم خوک امسال ما که ساخته دست من وداداش سیاوش هست و قراره سر سفره هفت سین بشینه

 

 

 

امیدوارم سال 85 برای همگی سال خوبی بوده باشه

و سال 86 هم یه سال پر بار و پر از روزهای و لحظه های قشنگ وشاد برای همگی باشه

عید همگی شما مبارک و ممنون که تو سال 85 من رو تنها نگذاشتید

امیدوارم تو این سال جدید همگی به ارزوهای قشنگتون برسید

نوروزتان پیروز

 

 

 


[ تگ ها : ]
+
ستاره شناس

من و دوستم مرد نابینایی را دیدیم که در سایه معبد تنها نشسته است.

دوستم به من گفت :

" این دانا ترین مردی است از قبیله ما"

دوستم را رهاکردم و نزدیک ان مرد نابینا شدم و به او سلام کردم.

و در کنارش نشستم و سرگرم گفتگو شدیم .

اندکی گذشت.و سپس از او پرسیدم:

" اقا ! از کی نابینا شدی؟"

پاسخم داد و گفت :

" فرزندم ! از هنگامی که زاده شدم!"

گفتم :

" چه دانشی را دنبال میکنی؟"

پاسخ دادوگفت:

" من یک ستاره شناس هستم!"

انگاه دستهایش را بر سینه خود نهاد و بر سخن خود افزود و گفت :

" من این خورشیدها و این ماهها و این ستارگان را رصد میکنم ."

دیوانه و خدایان زمینی( جبران خلیل جبران)

 


[ تگ ها : ]
+
من و دنیا

چندین و چند سال پیش ، شاید خیلی پیش از این،ِ یه روز حوالی ظهر سر و صدای زیادی رو توی خونه ارومم شنیدم.

همهمه غریبی بودکه با صدای ناله ای رهبری میشد.

دنبال صدا گشتم تا ببینم از کجاست.

یه دفعه در انتهای خونه کوچکم چشمم به دری خورد که تا اون موقع ندیده بودمش . کنجکاو شدم که ببینم این در به کجا باز میشه. عجیب بود. رفتم سمت در . اول یک کم ترسیدم . سر وصدایی که پشتش بود من رو به وحشت انداخته بود.

اما خوب از یک طرف کنجکاوی و از طرف دیگه صدای ناله ای که می امد باعث شد که ناخوداگاه در رو باز کنم .

میخواستم ببینم چه خبره.

پشت در یه عالمه پله بود که گاهی بالا میرفتن و کاهی پایین.. به محض اینکه پا روی اولین پله گذاشتم در پشت سرم بسته شدهمه جا تاریک شد و صدای ناله هم قطع شد.اما هنوز همه جا پر از هیاهو بود.

ترسیدم . برگشتم سمت در اماتوی تاریکی هر چی گشتم هیچ دری رو پیدا نکردم.

شروع کردم به طی کردن پله ها . به امید اینکه شاید به نوری برسم . هر چی جلوتر می رفتم صدا ها بیشتر میشد. و همه جا تاریکتر . اطرافم پر از صدا بود. به خودم گفتم شاید بازهم باید برم تا یه نوری ببینم .اما خبری نبود. رفتم رفتم رفتم...

اماباز هم هیچ نوری نبود.

یه دفعه به خودم گفتم بذار برگردم . شاید بتونم دوباره اون در رو پیدا کنم و برم توی خونه ام.

برگشتم اما هر چی با پاهام زمین رو جستجو کردم اثری از پله هایی که طی کرده بودم نبود.

زمین صاف صاف بود. گیج شده بودم. پس پله ها چی شدن؟

از زمین صاف بیشتر ترسیدم . دیگه چاره ای جز رفتن نداشتم . بازهم پله ها رو ادامه دادم. یه چیزی درونم بود که میگفت اخ این پله ها دوباره در خودم رو پیدا میکنم . دوباره نور و ارامش خونه خودم .

بازهم رفتم . مدتها گذشت و من همچنان می رفتم. گاهی خسته میشدم و مینشستم . بعد دوباره بلند میشدم و راه میافتادم. یه بار وقتی نشستم و پاهام رو دراز کردم تا کمی خستگی در کنم ، حس کردم که یکی از پاهام روی پله هاست و پای دیگه توی هوا اویزونه . فهمیدم پله ها باریکتر شدن. جلوتر که رفتم گاهی پله ها اونقدر باریک میشدن که نزدیک بود سقوط کنم و گاهی عریض میشدن.

میان همهمه های اطرافم چیزهای جالبی میشنیدم که توی خونه کوچکم هیچ وقت نشنیده بودم.

کم کم متوجه شدم هر چی جلوتر میرم بدنم قویتر میشه.

توی این رفتنها گاهی شاد میشدم و گاهی غمگین.

گوشم دیگه به هیاهوی اطرافم عادت کرده بود. اصلا خودم جزئی از این هیاهو شده بودم.

اما دلم برای ارامش خونه کوچکم لک زده بود. یکی دوبار دیگه هم خواستم برگردم . اما بازهم پله ای پشت سرم نبود. حتی چند بار خواستم جلوتر نرم که بازهم پله ها گم نشن. اما ایستادن ترسناک تر بود.

چاره جز رفتن نبود.

 الان سالهاست که دارم میرم .همچنان پله ها رو بالا و پایین میرم. می رم به امید اینکه دوباره دری رو پیدا کنم که پشتش نور باشه و ارامش .

اماهنوز نرسیده ام .حتی نوری هم نیست.  با این حال توی قلبم مطمئنم که اخر این پله ها اون در رو میبینم.

فرنوش 

 


[ تگ ها : ]
+
مادر بزرگ

مادربزرگ و يکی ازنتيجه هاش(۱۳۸۰)

تمام خاطرات کودکی و بازیها و شیطنتهای ما در انتهای کوچه ای بن بست و در خانه گرم و دلپذیر موجودی عزیز خلاصه شده بود که یکسال پیش در همین روزها ما را تنهای تنها گذاشت.

مادر بزرگ رفت تا زمان بزرگ شدن ما برسد.

مادر بزرگ رفت تا کودکی ما پایان بگیرد.

مادر بزرگ رفت و دنیایی صفا و صمیمیت را همراه خود برد. دنیای صمیمیت.

رفت تا دلمان برای حضورش تنگ شود. برای شعر خواندن هایش . برای نگاههایش و برای دستان لرزان و پشت خمیده اش.

برای داستان های کودکی مان و برای مرحمت زیاد گفتن هایش.

رفت تا در تمام این یکسال گوش بزنگ راننده ای باشیم که امدنش را خبر بدهد.

رفت تا دلتنگ شویم و حسرت بخوریم برای تمام زمانهایی که در کنارمان بود و با تمام دیدن ها و ندیدن هایش ، تمام شنیدن ها و نشنیدن هایش ، از وجودمان شاد میشد و همراه ما میخندید.

این روزها فقط همین خاطرات و دلتنگی ها مانده و یک فاتحه

                        

                            یادش گرامی

               

                                                         وروحش شاد

 

کودکی مادربزرگ

عروسی مادر بزرگ(تقريبا ۱۳۱۵)

 مادربزرگ و پدربزرگ و فرزندان

 

 

 

 


[ تگ ها : ]
+
بازی يلدا

سلام
چند وقت پیش یکی از دوستان گل وبلاگ نویس ما(سعید خانsaeed13591271980.blogfa.com ) من رو دعوت کرد به بازی یلدا.
منم امروز بعد این چند وقت فرصت پیدا کردم که هم بلاگم رو به روز کنم و هم تو این بازی شرکت کنم.
حالا شروع می کنم
شماهم اگه نظر خاصی در باره من دارید خوب بگید
اولا: من ته تغاریم . یعنی ته ته تغارم . رو همین حساب هم همچین یه نمه بگی نگی لوسم .
یه جزئی هم شرم( یه کم مثل پسرهام) . اگه از فریال بپرسین میگه یاغی ام و بداخلاق.
البته این دومی بعضی وقتها. به خصوص وقتی خسته ام.
یه کمی هم چاپلوسم . یعنی در واقع بلدم چه طوری احساسم رو شاید کمی با اغراق بیان کنم .
خوب اینکه بد نیست ، هست؟ عوضش همین خصوصیت باعث میشه هر چی بخوام به دست بیارم

دوما:هیچوقت بد کسی رو نمی خوام . بدبین هم نیستم . البته نمی گم که همیشه هم خوش بینم ها.
زبونم هم به قول مامان یه کمی نیش داره. البته بعضی وقتها.
وقتهایی که کسی پا رودمم بذاره.
حق خودمم می تونم بگیرم اگه لازم باشه.

سوما:یه کمی شلخته ام . اهل تمیزی زیادی نیستم. معتقدم کمی میکروب برای بدن لازمه.
مثل بعضی ها یه سره در حال شستشوی تمام زندگی نیستم.
توی سفر هم 500 تا ملحفه و روبالشی و این جور چیزها نمی برم. راحت و سبک بار می رم و میام.
از سیاوش بپرسین میگه خوش سفرم.
خوب این به قول مامان شلخته گری هاهم به خاطر سنه و هم نتیجه چهار سال زندگی توی خونه دانشجویی.
چه میشه کرد دیگه؟!

چهارما:حسابی اهل بگو و بخند و مسخره بازی و.تفریحاتم . با دوستامم حسابی حال می کنم .
خداییش هم اگه از دستم بر بیاد چیزی برا کسی کم نمیذارم.
اما در عین حال برو بچس میگن خیلی مغرورم.
به خصوص در برابر جنس مخالف
ضمنا به ندرت هم گریه می کنم.
شاید چون بابااز وقتی بچه بودم همیشه میگفت و می گه که فرنوش قویه . من برای همین خیلی دوستش دارم.
مامان هم متعقده که گریه کردن مال ادمای ضعیفه.
خوب پس ادم قوی که گریه نمیکنه.

و اما پنجما: حالا میخوام یه کلیاتی از خودم بگم .
من فرنوش . 23 سالمه. روز کریسمس به دنیا اومدم.
شاید به خاطر همینم هم عاشق سرما و مسیح هستم.(مسلمانم ها).
بچه های اشنا به این بلاگ میدونن که فریال جوووووووووووووونم خواهرمه و سیاوش گللللللللم داداشمه.
یه داداش جون دیگه هم دارم که از همه ما بزرگتره و اصلا اهل وبلاگ واین حرفهانیست.
خاله مهناز جوووووووون جوووووووونم هم که گاهی به بلاگ ما سه تا سر میزنن و وبلاگ ما رو نورانی مکنن  خاله کوچیکمونه که من خیلی بهشون شبیه هستم .
این رو خیلی ها میگن . ماهم خیلی مخلص خالمونیم.
سبزه هستم . قدتقریبا بلندی هم دارم. شاید هم متوسط.نه چاقم ونه لاغر.
خیلی هم حرف میزنم خیلی  خیلی تند تند.( به قول بعضی ها گوش ادم جا میمونه).
پارسال مدرکم رو از دانشگاه ازاد اراک گرفتم.
عاشق موسیقی سنتی ام ( عشق شجریان و کارگشا و شکیلا دارم) اما همه چی رو گوش میدم.
یه زمانی هم دف میزدم.
فقط هم حال میکنم که باصدای بلند موسیقی گوش بدم.
ضمنا عشق گوشی ام . یعنی بزرگترین سرگرمی من ور رفتن با گوش موبایل این و اونه.
پای کامپیوتر هم زیاد میشینم.
اما کلا با وسایل الکترونیکی خیلی بد رفتار میکنم.
اخریشم اینکه عاشق ورزشهای رزمی ام.
والسلام

خوب اینم خصوصیات من که خودم می شناختم.
این هم 5 تا دوست که من دعوت میکنم:
شیمای عزیزم: www.shainaz.blogfa.com
داداش ساسان گل: www.holm.blogfa.com
امیر عزیز: www.loloknat.blogfa.com
مریم گلللللللللللی: www.chormangzzzzzzzz.blogfa.com
بهاره جونم: www.rap-3000.blogfa.com

قربان شما

فرنوش


[ تگ ها : ]
+
دخی خواهرم

سلام

این هم عکس کوچولویی های دختر فریال

نی نی دوست داشتنی من


[ تگ ها : ]
+
خاطرات اراک

سلام

دیشب برف خوشگلی امد

وقتی برف میاد یاد اراک می افتم و شیطنت های من و بچه ها

روزهایی که امتحان به خاطر برف کنسل میشد و من وهمخونه و ها و دوستها همگی میریختیم توی کوچه و بازی میکردیم

انقدر همدیگر رو توی برف میزدیم وسر و صدا میکردیم که همه همسایه ها میریختن بیرون

یادش به خیر ادم برفی درست میکردیم

من که همیشه یه ادم برفی کوچولو تو دستم داشتم و همیشه هم میگفتم این پسر منه

چه صفایی داشت و چقدر خوش میگذشت

با بچه ها یه بار زیر برف رفتیم به قدم زدن و وسط راه هوس بستنی کردیم

رفتیم بستنی قیفی خریدیم و زیر اون برف با یه لذتی بستنی خوردیم

هرکی از کنار ما رد میشد یه جوری نگامون می کرد انگار داده سه تا ادم دیوونه رو نگاه میکنه

پلیس هم بهمون مشکوک شده بود

تا اخر خیابون رفتیم وبستنی هامون تمام شد

وقتی دوباره همون راه رو برگشتیم دیدیم همه اونایی که به ما مثل دیوونه ها نگاه می کردن هر کدوم یه بستنی دستشونه و دارن می خورن و کیف میکنن

یه بار هم تو برف رفتیم کوه

تا بالای زانوتو برف بودیم ولی از رو نمیرفتیم

چقدر بهمون خوش گذشت

وقتی برگشتیم خونه حتی نمیتونستیم کفشهامون رو در بیاریم

بیچاره یکی از بچه ها که با ما نیامده بود دونه دونه کفشهامون رو از پامون در اورد و ما رو برد کنار شوفاژ

یاد پارک امیر کبیر توی اراک هم به خیر

چقدر اونجا جمع شدیم و برف بازی کردیم

جشن برف هم خیلی مزه داد

همه مردم اراک امده بودن

چه ادم برفی ها و خونه برفیهای خوشگلی درست کردن این بچه های اراک

یاد زمین خوردنهامون هم به خیر

یه بارهم پارو برداشتم و تا سر کوچه ای که یه سری از بچه زندگی میکردن رفتم و داد میزدم : برف پارو میکنیم

اون روزها دیگه بر نمیگردن . اما یادشون همیشه و همه جا با همه ماها باقی میمونه

میدونم که این نوشته رو یکی دوتا از دوستای همخونه و غیر همخونه من در اراک می خونن

میدونم که اونها هم مثل من یه اهی می کشن و میگن یادش به خیر

واقعا هم یادش به خیر

 


[ تگ ها : ]
+
بازهم من و مسيح

سلام کریسمس مبارک

میلاد مسیح هم مبارک

اقا امروز تولد منم مبارک

البته سعید خان لطف کرده بودند و من رو در بلاگ خودشون شرمنده کرده بودن

http://saeed13591271980.blogfa.com/

ازشون خیلی متشکرم و از تمام دوستان عزیزی که لطف کرده بودن و تبریک گفته بودن

بفرمایید کیک :


[ تگ ها : ]
+
يلدا مبارک

سلام دوستان

يلدای همتون مبارک

بازم يه شعر ديگه از ديوان ابوالعينک ميذارم


[ تگ ها : ]
+
 

اقا این بلاگ هم خیلی توپه

من که باهاش حال میکنم

بهش یه سری بزنید

http://www.harfe-dele-ashegh.blogfa.com/


[ تگ ها : ]
+
ابوالعینک

ین هم چند شعر از دیوان ابوالعینک:

 

قبل از ازدواج و بعد از ان

مرد اگر پای نگار خوشگلش              

 در رهی لغزید میلرزد دلش

لیک می گوید به اوازی حزین               

 اه قربانت !نیفتی بر زمین

لیک چون با ان پری کرد ازدواج           

 نیست دیگر اهل عشق و احتیاج

گرزنش افتاد گوید با تشر :                  

 پیش پایت را ببین ! کوری مگر

 

دردسر تازه

دوستی میگفت: شوهر کرد ورفت        

هفته ی پیشین زپیشم دخترم

شاد گشتم کاندرین افلاس و فقر            

نان خوری را باز کردم از سرم

لیک واویلا که دیدم روز بعد

امده مادر زنم اندر برم

زوجه ام گفتا که چون دیروز رفت

از بر من دختر گل پیکرم

تا نماند تخت خوابش بی ثمر

گفتم اید در بر من مادرم

 

فقط ماشین نویسی

یکی ماشین نویس خویش را راند

که گیرد جای ان زن یار دیگر

یکی گفتا : چرا کردیش بیرون ؟

که به از او نیابی بار دیگر

بگفت اخر به جز ماشین نویسی

نمی امد زخانم کار دیگر

 

امیدوارم از این اشعار ابوالقاسم حالت لذت ببرید


[ تگ ها : ]
+
خاکستر عشق

داستانت را برایم بگو

داستانی که صادقانه از زندگی سر چشمه میگیرد

داستانی که صاف به قلب من و دیده تو مربوط است

اری ! از خودم بگو

شاید خودم را بشناسم

اخر میدانی ،‌اینک به خودم و به باور کردن خویش محتاجم.

نگاه کن!

نگاهم از نگاهت لبریز شده

ببین!

فکرم در هوای تو پرسه میزند.

وتازه...

اینجا هوا هم سرد است.

اما قلب من از گرمای عشق تو سوخته است.

اری سوخته است.

زیرا دیگر چیزی از ان باقی نیست.جز اندکی حرارت از زیر خاکستر

اخر میدانی !!!

عشق تو بد اتشی بود

دیر روشن شد و یکباره سوزاند

اصلا فرصت گرم شدن به قلب بیچاره من نداد .

امانمیدانم گرمای خاکسترش چرا سینه ام را هنوز می سوزاند.

به هر حال میگویند خاکستر برای پاک شدن رنگ از بدن مفید است

خاکستر عشق هم شاید رنگهای ما را  پاک کرد.

تا یک رنگ شویم و ناب و قیمتی

خدا را چه دیدی ...

فرنوش


[ تگ ها : ]
+
عشق

من این رو تازه خوندم وچون به نظرم جالب بود برای شما هم میگذارم:

به نام او که موسيقي کيهاني را عاشقانه مي نوازد

 

عشق از زبان بچه هاي 4 تا 8 ساله

 

 

گروه متخصص و محققي در يک تحقيق سوالي را از گروهي کودک خردسال پرسيده بودند که پاسخهايي که بچه ها دادند عميق ترو متفکرانه تر از تصورات بود

سوال اين بود

معني عشق چيست؟

 

نظر شما راجع به جوابهاي بچه ها چيست؟

وقتي کسي شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقيه مي گه . وقتي اون شما رو صدا مي کنه احساس مي کني که اسمت از جاي مطمئني به زبون آورده شده. بيلي - 4 ساله

 

مادر بزرگ من از وقتي آرتروز گرفته نمي تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم هميشه اين کار رو براش مي کنه حتي حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، اين عشقه. زبکا - 8 ساله

 

 

عشق موقعيکه دختره عطر مي زنه و پسره هم ادکلون، و دو تايي مي رن بيرون تا همديگر رو بو کنن. کارل -5 ساله

عشق وقتيه که شما براي غذا خوردن مي رين بيرون و بيشتر سيب زميني سرخ شده خودتون رو مي دهيد به دوستتون بدون اينکه از اون انتظار داشته باشيد که کمي از غذاي خودشو بده به شما. کريستي - 6 ساله

 

 

عشق يعني وقتي که مامان من براي بابام قهوه درست مي کنه و قبل از اينکه بدش به بابا امتحانش مي کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دني - 7 ساله

عشق اون چيزيه که لبخند رو وقتي که خسته اي به لبت مياره . تري - 4 ساله

 

 

عشق وقتيه که شما همش همديگه رو مي بوسيد بعد وقتي از بوسيدن خسته شديد هنوز دوست داريد با هم باشيد پس بيشتر با هم حرف مي زنيد. مامان و باباي من دقيقا اينجورين. اميلي - 8 ساله

 

 

عشق همون باز کردن کادوهاي کريسمسه به شرطي که يه لحظه دست نگه داري و فقط با دقت گوش کني. بابي - 7 ساله

اگه مي خواهي دوست داشتن رو بهتر ياد بگيري ، بايد از دوستي که بيشتر از همه ازش متنفري شروع کني. نيکا 7 - ساله

عشق اون موقعس که تو به پسره مي گي که از تي شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز مي پوشتش. نوئل - 7 ساله

 

عشق مثل يه پيرزن کوچولو و يه پيرمرد کوچولو مي مونه که هنوز با هم دوست هستن حتي بعد از اينکه همديگر رو خيلي خوب مي شناسن. تامي - 6 ساله

موقع تکنوازي پيانو ، من تنهايي روي سن بودم و خيلي هم ترسيده بودم . به تمام مردمي که منو نگاه مي کردن نگاه کردم و بابام رو ديدم که وول مي خوره و لبخند مي زد اون تنها کسي بود که اين کار رو مي کرد. من ديگه نترسيدم. کيندي 8 - ساله

 

 

مامانم منو بيشتر از هر کس ديگه اي دوست داره چون هيچ کس ديگه اي شبها منو نمي بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله

عشق اون موقعي هست که مامان بهترين تيکه مرغ رو ميده به بابا. الين - 5 ساله

 

عشق زمانيه که مامان، بابا رو خندان مي بينه و بهش ميگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تيپ تره. کريس - 7 ساله

عشق وقتيه که سگت مي پره بقلت و صورتت رو ليس مي زنه حتي اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشي. مري آن- 4 ساله

 

 

مي دونم که خواهر بزرگترم منو خيلي دوست داره بخاطر اينکه تمام لباسهاي قديمي خودشو مي ده به من و خودش مجبور مي شه بره بيرون تا لباسهاي جديد بگيره. لورن - 4 ساله

 

 

وقتي شما کسي رو دوست داريد موقع حرکت از مژه هاتون ستاره هاي کوچولويي خارج مي شن. کارل - 7 ساله

 

دوست داشتن اون وقتي هست که مامان صداي بابا رو موقع دستشويي مي شنود ولي بنظرش چندش آور نميآد. مارک - 6 ساله

 

 

و بالاخره آخريش ؛ تو رقابتي که هدفش پيدا کردن مسئول ترين بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله اي برنده مي شه. همسايه ديوار به ديوار اين آقا پسر يک مرد مسن يود. اين آقا به تازگي همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتي پيرمرد رو تنها در حال گريه کردن ديده بوده به حياط خانه پيرمرد وارد مي شه و مي پره بقلش و همونجا مي مونه، وقتي مادرش ازش مي پرسه که پي کار کردي؟ ميگه که هيچي من فقط کمکش کردم تا راحت تر گريه کنه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


[ تگ ها : ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!